
دریایی خواهم ساخت
ماهی جوان در ذهن خود مرور می کرد که چگونه در دریا بر منقار پرنده ای ماهیخوار گرفتار آمده بود و در آسمان با تلاش فراوان از منقار او رهیده و اینکه در گودالی خشک و کوچک در بیابان به سر می برد. همچنان تقلا می کرد و لب های خود را به تمنای آب بر هم می زد، به یاد حرف های شاه ماهی افتاد:
«تا میتوانی عاشق باش، که وجود دریا و حیات تو در گرو ماهیان عاشق آن است».
تاریکی شب بر دلتنگی اش افزود. نای حرکت نداشت ولی همچنان با تلاش آب را در زمین می کاوید و به حیاتش می اندیشید. باز به یاد حرف های شاه ماهی افتاد که می گفت:
<<عشق حیات توست>>
معنای این کلام را نمی دانست ولی با یاد آن دلش را آرام می کرد.
چهره زیبای شاه ماهی را به یاد آورد و تنهایی خود را در گودال. اینک چقدر خود را نیازمند نگاه مهربان شاه ماهی می دید. بغض در گلویش ترکید و اشک در چشمانش حلقه زد و آنقدر گریست تا خواب عمیقی فرو رفت. بیدار که شد نوازش آب را بر پولک هایش احساس کرد. آب از کجاست؟ لحظه ای درنک کرد. آری، دیگر معنای کلام شاه ماهی را حس می کرد و اینکه چرا آب دریاها شور است. با خود زمزمه ای کرد؛ دریایی خواهم ساخت.



