
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم
همه رو بجون خريدم ولي از تو نبريدم

هر جا رفتم با تو بودم هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن تو رويام همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو كشتي اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سر سپردي
بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت
يكي هست اينور دنياكه تو يادش مونده اسمت


