تبليغاتX
8 تایی



سلام

خوبین دوستان گل خودم

نماز روزهاتون قبول باشه ..

من بازم برگشتیم  و فکر آپ کردن افتادم پیش خودم گفتم الان که من میخوام آپ کنم ماه رمضونه وهیچ چیزی به غیر خدا نمیتونه تو این ماه به آدم نزدیک باشه....

ولی بعد فکرش کردم دیدم بالا تر از خدا هم دیگه چیزی نیست...

به همین خاطرم تصمیم گرفتم که با  یه مقدمه و دوتا داستانک  آپ کنم.


       SohrabSepehri.com

    خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.


                     

خدا يعني چه؟

اين پرسش از دير زمان در محافل ديني وفلسفي مورد توجه بوده است وهر گروه ونحله اي تعريف خاصي رابه عنوان پاسخ مطرح كرده اند .بعضي گفته اند: خدا پدر آسماني است، برخي خدا را نيروي طبيعت دانسته اند گروهي او را نور ناميده اند، كليسا علت العلل جهان اسم گذاري كرده، برخي خدا را در ميان علل موجود جست وجوكرده اند، بعضي او را زاده انديشه سرمايه داران و ترياك مخدر بشر معرفي كرده اند، جمعي رنگ بشري به وي داده اند و گروهي نيز او را مولود جهل وترس بشر تلقي كرده اند .

 

 

خدا  در نگاه نهج البلاغه

 

 حضرت باري تعالي در نهج البلاغه به عنوان هستي مطلق توصيف شده كه ماهيت ندارد. خدا حقيقتي نيست كه موجود باشد ، بلكه وجودي است بي نهايت وحقيقتي است لايتناهي

 

حال چه کسی میتواند بگوید که خدا چیست؟؟

خداوند پژواک کردار ماست


داستانک۱

چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟

-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که

" او " حضور نداشته باشد .

 

داستانک ۲

 

لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

                      

دلهایتان با خدا

یا حق

و دوباره خدا حافظ تا n مدت...

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 6:1 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

               SohrabSepehri.com

سلام

خوبید دوستان گلم چه خبرا؟؟؟؟

امشب بعد از یه مدت دوباره به نت بر گشتم و خواستم اول از دوستان گلم تشکر کنم که تو این مدت به وبلاگ سر زدند و من رو فراموش نکردند و از صمیم قلب بهشون بگم که دوسشون دارم و باید منو ببخشند که به وبلاگشون سر نمیزنم چون این چند ماه واقعا گرفتارم وبازم تشکر کنم ا ز عمو سبزی فروش که ما رو فراموش کردو اصلا بهمون سر نمیزنه ولی خدایش من وبلاگشو خیلی دوست دارم و خودشو..

خوب بگذریم ..

آپ امشب دو تا علت داره یکی چون بعد از یه مدت هیچ چیزیرو بهتر از شعرای سهراب ندیدم و دومیشم به خاطر اینه که امروز داشتم برای هزارمین بار این شعرو میخوندم و بهترین دوستم هم این شعرو خیلی دوست داره....

در آخر از همه ممنونم

یا حق ودوباره خدا حافظ تا..................................


نام شعر : دود ميخيزد

 دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.



تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
                            
      با درون سوخته دارم سخن.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 1:44 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

SohrabSepehri.com

 Sohrab Sepehri , Great iranian poet and painter

و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

یک اردیبهشهت سالروز مرگ مردی که میگفت هرکجا هستم باشم آسمان مال من است..............


در رویاهایم دیدم که با خدا حرف میزنم

خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید وگفت:

وقت من بی نهایت است.....

در ذهنت چیست از من بپرس؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد :

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوندعجله دارند که بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک شوند.

اینکه آنهاسلامتی خود را از دست میدهند تا  پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند

و بنابراین نه در حال نه در آینده زندگی میکنند.

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد

 و مرگ آنها به گونه ای است که انگار زندگی نکرده اند.

دستهای خدا دستهایم را گرفت

 برای مدتی سکوت کردیم

و دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقششان باشند.

همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که شرایطی فراهم کنند  تا مورد احترام و علاقه

دیگران  قرار گیرند.

بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگرات مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشدتا زخم عمیقی در قلب  آنان دوستشان داریم ایجاد کنیم اما

سالها طول میکشد تا زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که  بهترینها دارد.

کسی است که کمترین نیاز دارد.

و من گفتم از شما به خاطر این گفتکو متشکرم

و دوباره پرسیدم :آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بیاموزند؟

خدا لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم همیشه.............

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 11:48 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



SohrabSepehri.com

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.


وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو


غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو


دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم


با تموم بي پناهي به تو تكيه داده بودم


هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم


همه رو بجون خريدم ولي از تو نبريدم

loveee


هر جا رفتم با تو بودم هر جا رفتم تو رو ديدم


تو سبك شدن تو رويام همه جا به تو رسيدم


اگه احساسمو كشتي اگه از ياد منو بردي


اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سر سپردي


بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت


يكي هست اينور دنياكه تو يادش مونده اسمت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 3:30 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

  

.با سلام به تمام دوستان........

.با عرض تبریک به مناسبت سال نو به

شما و خانواده ودوستان عزیزتان.......

امیدوارم سال خوبی را در پیش داشته باشید....



   درباب پیدایش

در ابتدای دوران هخامنشی، ایرانیان از تقویمی استفاده میکردند که احتمالا تقویم مورد استفاده آریاییان نیز بوده است. اما در زمان داریوش اول، تقویم اوستایی جانشین این تقویم شد که آن هم دارای دوازده ماه سی روزه بود و از آنجایی که هر سال 365 روز و چند ساعت است، پنج روز آخر هر سال در تقویم اوستایی "پنجه" نامیده میشد و هر روز آن به نام یک فرشته نام گذاری شده بود که مجموع آنها نمادی از نیاکان ایرانیان بود.

در آن زمان این پنج روز بخشی از جشن و سرور فروردین یا نوروز محسوب میشدند که قبل از هرمزد، اولین روز سال و روز مهمترین جشن ایرانیان بود. سال نو ایرانی از آن زمان تا کنون در روز بیداری زمین از خواب زمستانی و شکوفایی طبیعت آغاز میشود
.(زمانی که بی رنگی به سبزی مبدل میشود و درختان غرق برگ و شکوفه اند، پروانه ها پرواز میکنند و پرندگان میخوانند)

حاجی فیروزه سالی یه روزه

 حاجی فیروزه- بله – سالی یه روزه – بله
ارباب خودم سلام و علیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم اخماتو واکن
ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی خندی
حاجی فیروزه- بله – سالی یه روزه – بله

در یکی دو روز مانده به عید، سر و کله حاجی فیروز پیدا میشد که به منظور شاد کردن مردم و کسب درآمدی مختصر، صورت خود را سیاه میکرد و با یک دایره زنگی در کوچه و خیابان به خواندن و رقصیدن میپرداخت و بابت آوردن خبر نوروز، از کسبه و اهل محل دست خوشی دریافت میکرد...........................

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز.........

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 5:42 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

ماهی عاشق

دریایی خواهم ساخت

ماهی جوان در ذهن خود مرور می کرد که چگونه در دریا بر منقار پرنده ای ماهیخوار گرفتار آمده بود و در آسمان با تلاش فراوان از منقار او رهیده و اینکه در گودالی خشک و کوچک در بیابان به سر می برد. همچنان تقلا می کرد و لب های خود را به تمنای آب بر هم می زد، به یاد حرف های شاه ماهی افتاد:

 «تا میتوانی عاشق باش، که وجود دریا و حیات تو در گرو ماهیان عاشق آن است».

تاریکی شب بر دلتنگی اش افزود. نای حرکت نداشت ولی همچنان با تلاش آب را در زمین می کاوید و به حیاتش می اندیشید. باز به یاد حرف های شاه ماهی افتاد که می گفت:

 <<عشق حیات توست>>

 معنای این کلام را نمی دانست ولی با یاد آن دلش را آرام می کرد.

چهره زیبای شاه ماهی را به یاد آورد و تنهایی خود را در گودال. اینک چقدر خود را نیازمند نگاه مهربان شاه ماهی می دید. بغض در گلویش ترکید و اشک در چشمانش حلقه زد و آنقدر گریست تا خواب عمیقی فرو رفت. بیدار که شد نوازش آب را بر پولک هایش احساس کرد. آب از کجاست؟ لحظه ای درنک کرد. آری، دیگر معنای کلام شاه ماهی را حس می کرد و اینکه چرا آب دریاها شور است. با خود زمزمه ای کرد؛ دریایی خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 4:30 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 9:42 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



                  
عبور بايد كرد .

صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد
سهراب سپهری
+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 3:58 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



      

  چه لحظه ها که حرفهای

 ناگفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند و لب از لب گشوده نمی شود

اما در اندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک اشاره آنها را بر روی صفحات کاغذ

جاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد .

آن زمان است که سکوت فریاد می شود بی آنکه صدایی به گوش برسد .

من نیز احساسم را فریاد می زنم و آن را تقدیم کسانی می کنم که عشق را می فهمند احساس را

درک می کنند و می دانند که :

سکوت نشانه بی حرفی نیست .

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 2:44 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

خدایا ....

حالا که خوب می دونی به عشق تو اسیرم

 به جون دو تا چشمات اگه بری می میرم

اگه همیشه نباشی توی امروز و فردا

بجز تو کی می تونه بشه تسکین دردا

 یادته هر چی گفتی گفتم چشم عزیزم

 بهت گفتم قبوله دنیارو پات میریزم

دوست دارم رو گفتم واسه دل تو اما تو اعتنا نکردی

 به این احساس زیبا می شکنم می شکنم اگه بری می شکنم بدون تو می میرم آره دیونه ات منم می شکنم می شکنم آره عاشقت منم پیش چشمای مردم تو نذار من بشکنم

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 10:16 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



مرداب تنها بود و من تنهاتر
مرداب آرام بود ومن هم در آرامش به او نضاره ميکردم
مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فرا گرفته بود
مرداب را دوست دارم
او بزرگ است
آرام است
ولي غمگين
ودل پر دردي دارد
حتي تکان هم نمي خورد
که اگر تکان بخورد
وآرامشش به هم نخورد
ديگر مراب نيست
با همه اينها
ناگهان از مرداب بدم آمد
متنفر شدم
چون از بي تحرکي وبي تعصبي
اورا لجن فرا گرفته
مرداب تنها بود و من تنها تر
يادتان باشد مرداب نمانیم

www.8tam.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:54 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



                     

اگر مي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:49 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

 

همیشه اينرا شنيده ايم که بزرگی هر فرد به بزرگی آرزو های اوست

اما من هرگز هیتلر را مرد بزرگی نمی دانم

      با آرزوی داشتن جهانی نا محدود

اما گاندی را ...

    آری او را مرد بزرگی می دانم

     با آرزوی داشتن حقی کوچک از جهانی نا محدود ...

  و خود را بزرگتر

        در آرزوی تو ....ana.mos

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:59 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

                               

با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم،بگویم ازتودلگیرم ولی بازتورا دیدم و گفتم: بی تومیمیرم

 اگه کسي رو دوست داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

 افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

به آسانی در یک دقیقه می توان یک نفر را خرد کرد، می توان در یک ساعت یک نفر را دوست داشت، می توان در یک روز عاشقش شد، اما یک عمر طول می کشد تا بتوان یک نفر را فراموش کرد .

بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت.
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی.
نمی خوابم که خوابتو ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.
اگه یه روز چشمات پر اشک شد، دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی، صدام کن،
 قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه میکنم.
اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن،
قول می دم ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی صدام کن، قلبم تنها خرابه ی وجود توست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 6:58 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

باید شب و روز و با عشق بنا کرد

دردای بزرگ و با عشق دوا کرد

من زنده به عشقم عشقی که تو ساختی

روح و که نمی شه از جسم جدا کرد

دنیا اگه بذاره خودمون اگه بذاریم

هم من می دونم هم تو

همدیگرو دوست داریم

قلب من و تو هر دو یک چیزی رو کم داره

دلواپسی فردا اونه که نمیذاره

وقتی که نباشی آخر چه تلاشی؟

با بال شکسته

تنها که بمونم آخر چه توقع؟

از یک تن خسته

کم کم کنیم عادت

تا وقت مصیبت از هم نهراسیم

با این همه خواستن با تجربه هامون

   عشقمو بشناسیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:59 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



آخ که قدیم قشنگ بود
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:42 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



اگه يه روزي اومد که ديدي همه دنيا دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي هزار نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي صد نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي فقط ده نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي فقط يه نفره که دوست داره بدون که اون يکي منم

...اما...

اگه يه روزي اومد که ديدي ديگه هيچکس دوست نداره ......بدون که من مرده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:35 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



يه روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همه‌رو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته‌ي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد و ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:34 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



اگه زماني فکرکردي نبودن يه کسي بهتر از بودنشه چشات رو ببند و زماني رو به ياد که اون کنارت نبوده اگه چشات خيس شد ....به خودت دروغ نگو..... چون هنوز دوستش داري
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:29 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



کلیه آلبوم های ابی(( دانلود بازار))

آهنگسازان

متن کامل آهنگها

ترانه سرایان

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:17 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



ابراهيم حامدي (ابي) صدايي بي همتا در تاريخ موسيقي ايران

ابراهيم حامدي متخلص به "ابي" در ۲۹ خرداد سال ۱۳۲۸  در ميدان فوزيه تهران ديده به جهان گشود.
او در اوان نوجواني  به استعدادهاي خويش در خواندن
پي برد و شروع به خواندن در يک گروه  دوستانه به نام sun boys کرد
و خواندن در باشگاهها و کاخ هاي جوانان را آغاز کرد  و پس از چند سال ، در آغاز جواني اولين ترانه ي مستقل خود را اجرا کرد . اين اثر ترانه اي بود با نام "عطش"  از ساخته هاي " استاد حسين واثقي "براي فيلمي با همين عنوان. "ابي" اين ترانه را با چنان قدرت و زيبايي اجرا کرد که توجه بسياري را به خود جلب کرد.

لطفا بقیه را در ادامه مطلب مشاهده فرمایید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:13 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



دبی 2005

ترکیه 2004

عکسهای قدیمی best pic

دبی 2004

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:7 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 12:47 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن

 سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت

 از اول براي تو نبوده

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 12:44 PM  توسط  حاجی مهدی   | 




} } document.onmousedown=noRightClick