
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم
همه رو بجون خريدم ولي از تو نبريدم

هر جا رفتم با تو بودم هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن تو رويام همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو كشتي اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سر سپردي
بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت
يكي هست اينور دنياكه تو يادش مونده اسمت

چه لحظه ها که حرفهای
ناگفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند و لب از لب گشوده نمی شود
اما در اندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک اشاره آنها را بر روی صفحات کاغذ
جاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد .
آن زمان است که سکوت فریاد می شود بی آنکه صدایی به گوش برسد .
من نیز احساسم را فریاد می زنم و آن را تقدیم کسانی می کنم که عشق را می فهمند احساس را
درک می کنند و می دانند که :
سکوت نشانه بی حرفی نیست .

حالا که خوب می دونی به عشق تو اسیرم
به جون دو تا چشمات اگه بری می میرم
اگه همیشه نباشی توی امروز و فردا
بجز تو کی می تونه بشه تسکین دردا
یادته هر چی گفتی گفتم چشم عزیزم
بهت گفتم قبوله دنیارو پات میریزم
دوست دارم رو گفتم واسه دل تو اما تو اعتنا نکردی
به این احساس زیبا می شکنم می شکنم اگه بری می شکنم بدون تو می میرم آره دیونه ات منم می شکنم می شکنم آره عاشقت منم پیش چشمای مردم تو نذار من بشکنم

مرداب تنها بود و من تنهاتر
مرداب آرام بود ومن هم در آرامش به او نضاره ميکردم
مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فرا گرفته بود
مرداب را دوست دارم
او بزرگ است
آرام است
ولي غمگين
ودل پر دردي دارد
حتي تکان هم نمي خورد
که اگر تکان بخورد
وآرامشش به هم نخورد
ديگر مراب نيست
با همه اينها
ناگهان از مرداب بدم آمد
متنفر شدم
چون از بي تحرکي وبي تعصبي
اورا لجن فرا گرفته
مرداب تنها بود و من تنها تر
يادتان باشد مرداب نمانیم

اگر مي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم
اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم
اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم
اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم
اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم...

همیشه اينرا شنيده ايم که بزرگی هر فرد به بزرگی آرزو های اوست
اما من هرگز هیتلر را مرد بزرگی نمی دانم
با آرزوی داشتن جهانی نا محدود
اما گاندی را ...
آری او را مرد بزرگی می دانم
با آرزوی داشتن حقی کوچک از جهانی نا محدود ...
و خود را بزرگتر
در آرزوی تو ....ana.mos

با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم،بگویم ازتودلگیرم ولی بازتورا دیدم و گفتم: بی تومیمیرم
اگه کسي رو دوست داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
به آسانی در یک دقیقه می توان یک نفر را خرد کرد، می توان در یک ساعت یک نفر را دوست داشت، می توان در یک روز عاشقش شد، اما یک عمر طول می کشد تا بتوان یک نفر را فراموش کرد .
بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت.
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی.
نمی خوابم که خوابتو ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.
اگه یه روز چشمات پر اشک شد، دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی، صدام کن،
قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه میکنم.
اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن،
قول می دم ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی صدام کن، قلبم تنها خرابه ی وجود توست.

باید شب و روز و با عشق بنا کرد
دردای بزرگ و با عشق دوا کرد
من زنده به عشقم عشقی که تو ساختی
روح و که نمی شه از جسم جدا کرد
دنیا اگه بذاره خودمون اگه بذاریم
هم من می دونم هم تو
همدیگرو دوست داریم
قلب من و تو هر دو یک چیزی رو کم داره
دلواپسی فردا اونه که نمیذاره
وقتی که نباشی آخر چه تلاشی؟
با بال شکسته
تنها که بمونم آخر چه توقع؟
از یک تن خسته
کم کم کنیم عادت
تا وقت مصیبت از هم نهراسیم
با این همه خواستن با تجربه هامون
عشقمو بشناسیم
اگه يه روزي اومد که ديدي همه دنيا دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي هزار نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي صد نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي فقط ده نفر دوست دارن بدون يکيشون منم
اگه يه روزي اومد که ديدي فقط يه نفره که دوست داره بدون که اون يکي منم
...اما...
اگه يه روزي اومد که ديدي ديگه هيچکس دوست نداره ......بدون که من مرده ام
يه روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همهرو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوتهي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد و ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوتهي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت
از اول براي تو نبوده



