سلام به تمام دوستان..
امروز میخوام دوتا چیزو بگم..
اولیش اینه که آپ اینبار کار یه همکاره با اسم(لیلی)مدیر وبلاگ ابرو ایرونی و از این تاریخ به من افتخار دادن و همکاری خودشون رو با این وبلاگ آغاز کردن امیدوارم که همیشه این همکاری ادامه داشته باشه...
دومیش:معرفی وبلاگ آسمون هشتم هست که یه دختر آبی و یه پسر ۸تایی(خودم) مینویسنش..
و در پایان از تموم دوستانی که به اینجا سر میزنن و مارو مورد لطف خودشون قرار میدن ممنونم...
یا حق

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان
يك پرنده شدن.
هر چند غير از عشق
ديگر به چيزي هم اعتقادي نيست ؛
اما بهشتي هم اگر باشد
حتمأ همان فرداي بي اندوهگين توست
مفهوم دوزخ نيز
شايد همين امروز بي لبخند من باشد
كه در او جاي شادي نيست ،
با اين همه
گويا ميان اين دو هم چندان تضادي نيست
زيرا :
تا دستهايم را ميان دستهاي خويش مي گيري

حس مي كنم از دوزخ من تا بهشت تو
راه زيادي نيست !...

زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
سهراب سپهری

صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد



